خاطره اولين نوشته

ساعت ۳ ب.ظ داشتم فکرمی کردم تا يه خاطره باحال و با مزه و خنده دار که مامولا تو فامل روخ ميده رو بنويسم. کلی فکر کردم.اصلا باورم نميشد از اون همه اتفاق هيچی يادم نيمد.بابام امد گفت عينک ودماغ گير استخر کجاست يه لا حظه فکر کردم گمش کردم که بابام اين جوری سوال ميکنه 15.gif.20.gifيادم امد که تو کيفمه . خلاصه دادمش به بابام دوباره شروع کردم به سرچ. مخم هنگ کرده بود که ديدم صدايه خنده از تو        اشپز خونه مياد06.gif. رفتم تو آشپزخونه 18.gif. تازه فهميدم بابام عينک و دماغ گير و برای چی ميخواست. بابام داشت 17.gif پياز خرد ميکرد.

/ 0 نظر / 3 بازدید